محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2618

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : نافع كه دستش ناقص بود سخن او بشنيد و ديدمش كه غذاى خويش را به ناراحتى مىخورد ، از بس كه اين سخن را شنيده بود . گويد : نافع با ما بود و روز در مسجد نماز مىكرد و شب آنجا مىخفت . من كلاهى به او داده بودم و روز بعد ديدمش و پرسيدم كه آيا او نيز جزو كسانى بوده كه سوى حرورا رفته‌اند . گفت : « بيرون شدم و آهنگ آنها داشتم وقتى به محله بنى سعد رسيدم ، كودكانى به من بر خوردند و سلاحم را بگرفتند و دستم انداختند و باز گشتم و پس از يك سال يا كمتر جمع نهروان برون شدند و على نيز سوى آنها رفت . من با آنها نرفتم اما برادرم ابو عبد الله رفت . » گويد : ابو عبد الله به من گفت : « على سوى خوارج روان شد و چون بر ساحل شط نهروان با آنها رو به رو شد كس فرستاد و به خدا قسمشان داد و دستور داد باز - گردند ، فرستادگان وى در رفت و آمد بودند و عاقبت فرستادهء على را كشتند و چون چنين ديد سويشان رفت و با آنها بجنگيد تا از كارشان فراغت يافت پس از آن به ياران خويش گفت : ناقص دست را بجوييد . جستجو كردند و يكيشان گفت : « پيدا نكرديم . » يكى ديگر گفت : « جزو آنها نبوده . » آنگاه يكى آمد و مژده داد و گفت : « اى امير مؤمنان ، او را در جويى زير دو كشته يافتيم . » گفت : « دست ناقص او را ببريد و پيش من آريد . » و چون بياوردند آن را بگرفت و بالا برد و گفت : « به خدا به من دروغ نگفته‌اند من نيز دروغ نگفته‌ام . » ابو جعفر گويد : ابو مريم با اين سخن كه گويد : باز گشتم و پس از يك سال يا كمتر ، خبر مىدهد كه جنگ ميان على و جمع حروراء يك سال پس از آن بوده كه